بي ماه مهرافروز
دوشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٩ :: ٧:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٩ :: ٦:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

 

خواب دیدم که با خداوند رحمان سخن می گویم .

خدا به من فرمود :”دوست داری با من حرف بزنی؟”

عرض کردم : اگر اجازه بفرمایید .

خدا لبخندزد و فرمود :”زمان برای من آغاز و پایانی ندارد آنقدر وقت دارم که قادر به انجام هر کاری هستم.سوالت را بپرس.”

پرسیدم: چه چیزبشر بیش از همه باعث شگفتی است ؟

 پاسخ فرمود:

اینکه آنها از کودک بودن خود خسته می شوند و برای بزرگ شدن شتاب می کنند.سپس دوباره آرزوی کودک بودن را در سر می پرورانند.

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست بیاورند. سپس پول خود را از دست می دهند تا سلامتی خود را بازیابند.

اینکه آنها با آشفتگی به آینده خود فکر می کنند و حال را بدست فراموشی می سپارند.اینگونه هم زندگی را ازدست می دهند و هم آینده را.

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و آنها می میرند در حالیکه اصلا زندگی نکرده اند.

سپس پرسیدم:

خداوند چه تعالیمی برای بندگان می فرمایید ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد:

اینکه آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که دوستشان بدارد.آنچه آنان می توانند انجام دهند این است که خودشان عشق بورزند.

اینکه با ارزشترین چیز در زندگیشان این نیست که چه چیزی دارند بلکه این است که چه کسانی را دارند.

اینکه مقایسه کردن خودشان با دیگران کار درستی نیست.همه انسانها بر اساس استعدادهای خود مورد قضاوت قرار گرفته و هرگز با یکدیگر مقایسه نمی شوند.

اینکه ثروتمندترین انسان به کسی می گویند که احتیاجش از همه کمتر است و نه کسی که از همه بیشتر دارد.

اینکه بر جای گذاشتن زخمهای عمیق بر پیکر کسانی که دوستشان دارند زمان زیادی نمی برد.اما التیام یافتن این زخمها سالهای سال به درازا می انجامد.

اینکه آنقدر بخشیدن را تمرین کنند تا بخشش را فرا گیرند.

اینکه کسانی هستند که آنها را از صمیم قلب دوست دارند اما به سادگی نمی توانند علاقه خود را ابراز نمایند.

اینکه با پول می توان هر چیزی را خرید جز خوشبختی را.

اینکه دو نفر می توانند در چیزی یکسان نظر بیاندازنداما آن چیز را هرگز یکسان نبینند.

اینکه دوست واقعی کسی است که هر چیزی را در مورد آنها بداند وهمواره دوستشان بدارد.

اینکه همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند خودشان هم باید خودشان را ببخشند.

برای مدتی نشستم و از ملاقات با خدا غرق در شادی شدم.

و از اینکه خدا ی رحمان فرصتی را در اختیارم گذاشت شکر گذاری کردم .

آنگاه خداوند متعال فرمودند :” من همیشه هستم. شما از من دعوت کنید. من به شما پاسخ خواهم داد .



موضوع مطلب :
یکشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٩ :: ۳:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ :: ٦:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

گفتم: خسته‌ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
     .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
   
  .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوکلین
     .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی دوستت دارم ، آقایی!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم

گفتی: فانی قریب
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     ..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌کنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.::
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ :: ٦:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

گویند :

  - به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد... به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...
  - هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...
  - وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...
  - آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..
  - شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...
  - بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...
  - وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه. ..
  - هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد...
  - قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..
  - یکی میگوید : شب شده است. .. درحالی که دیگری میگوید : صبح در راه است



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩ :: ٥:٠٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۸ :: ٧:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.

 مردم دورش جمع شده‌بودند،‌هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

 بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را .

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند.

 موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه اش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.آن وقت نشستم و های های گریه کردم.

اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .

 

 

 

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٧ :: ٤:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

اما چه می کنی؟

دل را ..

که در بهشت خدا هم غریب بود ... ؟



موضوع مطلب :
یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٧ :: ٤:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

آدم وقتهایی را می خواهد برای تنهایی

برای این که ساده بنویسد، ساده شود و سادگی را به یاد بیاورد و پاکی را.
برفهای قدیمی را و بوی غذاهای پیچیده در کوچه های تنگ را و خانه های شلوغ را که برای یاد آوریشان به هیچ سعی بیهوده ای نیاز نیست.
آدم وقتهایی می خواهد که از کلمه های سخت فرار کند و سادگی را به یاد آورد:
”من را به یاد آور وقتی که گنجشکان بالای درختان عاشق می شوند و ابرها در هم گره می خورند…
من را به یاد آور! در غروب روزهای بهاری…”

نوشتن ساده شدن است. زاده شدن. سادگی تا مرز تولد. سادگی تا مرز زایش، رسیدن به اولین سوال: بودن یا نبودن. رسیدن به اولین مساله.
نوشتن عشق است . نوشتن است که کلمات را زنده می کند و می میراند و همه چیز کلمه است که : در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود…



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦ :: ٤:۱۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

چهار شمع بودند که به آرامی می سوختند .

سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح میشد صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید .

شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هیچ کس نمی تواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم باید بروم ، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمی بینم ...

رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اینکه بطور کامل از بین رفت ( خاموش شد ) .

شمع دوم گفت : من «ایمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارم .

تا صحبتهایش تمام شد ، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را خاموش کرد .

شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم ، دیگر کسی به من اهمیت نمی دهد و مردم قدر مرا نمی‌دانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیک تر است .

بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد ، نورش کاملا از بین رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید

با گریه و اندوه زیادی گفت : ای شمع ها ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید .. شما را بخدا روشن شوید .. نروید ..

کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه می داد و التماس می کرد

در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :

نترس کوچولوی من ، تا وقتی که من هستم و وجود دارم می توانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پر نور نگهشان دارم .. زیرا من «امید» هستم .

کودک با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد.

آره .. «امید» رو هیچ وقت نباید از زندگیمون برونیم

هر کدوم از ما با کمک «امید» میتونیم از «عشق» و «ایمان» و «آرامش»مون واسه همیشه در دل و زندگیمون نگهداری کنیم.



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦ :: ٧:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

دریا باش

 

که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد

 

سنگ غرق شود

 

نه آنکه تو متلاطم شوی



موضوع مطلب :
شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦ :: ٧:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

برگ در انتهاي زوال است

و

سيب در انتهاي كمال

   ببين چگونه مي افتی ؟؟

همانند يك برگ  يا همانند يك سيب سرخ !



موضوع مطلب :
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ :: ٤:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

                                                     

                                                                                           

آهنگري بود كه با وجود رنج­هاي متعدد و بيماري­اش عميقا به خدا عشق مي­ورزيد. روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا نداشت از او پرسيد :" تو چگونه مي­تواني خدايي را كه رنج و بيماري نصيبت مي­كند دوست داشته باشي؟ 

" آهنگر سر به زير آورد و گفت :" وقتي كه مي خواهم وسيله اي آهني بسازم يك تكه آهن را در كوره قرار مي دهم . سپس آن را روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم در آيد. اگر به صورت دلخواهم درآمد مي دانم كه وسيله مفيدي خواهد بود و گر نه آن را كنار مي گذارم. همين موضوع باعث شده است كه هميشه به درگاه خداوند دعا كنم كه : 

 
          خدايا! مرا در كوره­هاي رنج قرار ده اما كنار نگذار.


 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦ :: ۸:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

« راوی از اسماء روایت میکند که وی گفت: دیدم فاطمه-سلام الله علیها- دستهای مبارک خود را به طرف آسمان بلند کرده و این دعا را می خواند :

 

 

 

بار خدایا از تو درخواست میکنم به حق محمد

 

  پیامبر برگزیده و اشتیاق او نسبت به من

  

 و به علی مرتضی و حزن و اندوه او بر مصیبت من ،

  

 و به حسن مجتبی و گریه ء او بر من

  

 و به حسین شهید و دل شکستگی و افسردگی او بر من

 

 و به دختران فاطمیات من و حسرت و اندوه آنان بر من

  

 

 که تو امت گنهکار محمد- صلی الله علیه و آله-را

 

  مورد رحمت و آمرزش خود قرار دهی و آنان را

 

  

 داخل بهشت نمایی ، به درستی که کریم ترین

 

 

  مسئولین و مهربانترینِ مهربانانی.»(1)

 

 

 (1): وفا ة فاطمة الزهرا(سلام الله علیها) للباذری البحرانی :78 ، عنه «بحارالانوار» 43.

 



موضوع مطلب :
شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ :: ٢:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

از آن سیاره که من آمده‌ام

حقیقت عشق

برف بود



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥ :: ٧:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

 

پس از چندین فراموشی و خاموشی

 صبور پیرم

ای خنیاگر پارين و پیرارین

چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد

 چه وحشتناک خواهد بود

 آن آواز

که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد

نمی‌دانم در این چنگ غبار آگین

تمام سوگوارانت

 که در تبعید تاریخ‌اند

دوباره باز هم آوای غمگین‌شان

 طنین شوق خواهد داشت؟

شنیدی یا نه آن آواز خونین را؟

نه آواز پر جبریل

صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است

 که بال افشان مرگی دیگر

 اندر آرزوی زادنی دیگر

 حریقی دودناک افروخته

در این شب تاریک

در آن سوی بهار و آن سوی پاییز

 نه چندان دور

 همین نزدیک

 بهار عشق سرخ است این و عقل سبز

بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه‌ی شب

 پس از آنجا کجا

 یارب؟

در آن‌جایی که آن ققنوس آتش می‌زند خود را

 پس از آن‌جا

کجا ققنوس بال افشان کند

 در آتشی دیگر؟

خوشا مرگی دگر

 با آرزوی زایشی دیگر

                                                    محمدرضا شفيعی کدکنی



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥ :: ٦:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

 

 

هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥ :: ۳:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

 

دردي رهايت نمي کند . از سال‌ها پيش ، از جايي که نبودي و هست شدي . مي‌داني که جوشش درون را گريه التيام بخش است . به بالا مي‌نگري ، پرچم ها افراشته‌اند :

داني که چرا خانه حق گشته سيه‌‌پوش         يعني که خداي تو عز ادار حسين است

زمين همچنان تب‌دار است . داغي تو را فراگرفته .

به سويي کشيده مي‌شوي . بايد بروي . شتاب بايد کرد  . حسين به قتلگاه مي‌رود ....

دل به درد آمده ، گريه کن .

سر فرود آور و اينک برخيز .

صندوق‌هاي کهنه شوق گشودن دارند . سياهي را بگشاي . کتيبه‌ها زينت سوگواري‌اند .

ترديد نکن . نور را در پشت سياهي مي‌يابي . پرچم‌ها را بگشاي .

نيازت را آرام در گوش طاق ‌شالها زمزمه کن . شفا نزديک است .

 

السلام علی الحسين و علی علی ابن الحسين و علی اولاد الحسين و علی اصحاب الحسين و رحمه الله و برکاته



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥ :: ٧:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : صدیق

ماه در آب

 گرچه شکسته

 هنوز آنجاست

 



موضوع مطلب :
درباره وبلاگ
صدیق

موضوعات
 
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
<-Blogtitle->


<-BlogTitle->

<-BlogDescription->

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> نظرات (<-count->)

<-PageContent->
نوشته شده در ساعت توسط مدیر

» <-posttitle-> :: <-PostDate->
نوشته شده در ساعت توسط مدیر


Design By : Pichak